محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4713
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و چون ابو جعفر وضع وى را بديد بر او رحمت آورد آنگاه گفت : « اطاعت خليفهء خويش را پذيره شو خداى را سپاس كن كه ترا از فاسق آسوده كرد . » آنگاه به دو گفت : « اين جمع را از نزد من پراكنده كن . » گويد : پس از آن مالك بن هيثم را پيش خواند و با وى نيز نظير همان سخنان بگفت كه عذر آورد به اينكه او به اطاعت ابو مسلم دستورش داده بود و به خاطر رضاى وى بوده كه كسان ابو مسلم را خدمت كردهاند و سوى وى شتافتهاند و او پيش از آنكه ابو مسلم را بشناسد در اطاعت عباسيان بوده ، كه از او پذيرفت و چنان كه به ابو اسحاق دستور داده بود به او نيز دستور داد كه سپاه ابو مسلم را پراكنده كند . گويد : آنگاه ابو جعفر براى تنى چند از سرداران ابو مسلم جوايز معتبر فرستاد و به همه سپاه وى چيز داد چندان كه خشنود شدند . ياران وى برفتند و مىگفتند : « مولاى خويش را به درمها فروختيم » پس از آن ابو اسحاق را پيش خواند و گفت : « به خدا اگر يكى از طنابهاى مرا پاره كنند گردنت را مىزنم آنگاه با آنها نبرد مىكنم . » ابو اسحاق پيش آنها رفت و گفت : « اى سگها برويد ! » ابو حفص ازدى گويد : وقتى ابو مسلم كشته شد ابو جعفر نامه اى از زبان ابو مسلم به ابو نصر نوشت كه دستور مىداد بنهء وى را با آنچه به نزد ابو نصر به جا گذاشته بار كند و بيايد و نامه را با انگشتر ابو مسلم مهر زد و چون ابو نصر نقش انگشتر را كامل ديد ، بدانست كه نامه را ابو مسلم ننوشته و گفت : « آن را ساختهاند . » و سوى همدان سرازير شد كه آهنگ خراسان داشت . ابو جعفر فرمان شهرزور را براى ابو نصر نوشت و يكى را با فرمان به نزد وى فرستاد و چون فرستاده با فرمان برفت ، خبر آمد كه ابو نصر سوى خراسان رفته ، و ابو جعفر به زهير بن تركى كه عامل همدان بود نوشت كه اگر ابو نصر بر تو گذر كرد وى را بدار . ابو نصر در همدان بود كه نامه به زهير بن تركى رسيد ، پس او را بگرفت و در قصر بداشت .